قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
4445
تاريخ الفي ( فارسى )
هرچند شيخ به هر زبان كه مىدانست از عربى و تركى و فارسى نصايح و مواعظ گفت ، « 1 » به جايى نرسيد . آخر امرا به يكباره اتفاق نموده گفتند : « اى شيخ ! امير چوپان به اين در خانه اگر آيد ديگر ما را حيات ممكن نيست . من بعد ميان ما و او بجز شمشير نيست . » ناچار شيخ نوميد بازگشته آنچه ديده و شنيده بود به چوپان گفت و امير چوپان را از مخالفت و حرامنمكى منع بسيار كرد . اين سخنش هم سودى نكرد . امير چوپان به سوى سلطان روان شد . چون ميان هر دو لشكر يك روزه راه بيش نماند ، مردم سلطان دل از دست داده به غايت ترسان بودند . سلطان مىگفت كه « اگر اين دولت خداى تعالى به من داده است ، ديگرى باز نتواند ستد . و اگر تقدير غير آن باشد ، به لشكر دفع نتوان كرد . » امرا كه همراه چوپان بودند ، چون دانستند كه فردا هردو لشكر بههم خواهند رسيد ، حقوق نعمت خود را ياد آورده ، نيم شب از لشكر چوپان جدا شده با سى هزار كس به سلطان پيوستند . سلطان از ايشان به غايت منتدار شد و همه را نوازش بسيار كرد . امير چوپان از بقيهء امرا بدگمان شده انديشه نمود . از سخنان حسن ياد كرد ، ليكن اختيار از دست رفته بود . با خواتين و خواص از راه بيابان روى به گريز آورد . از امرا ، امير اكرنج ، امير محمود و ايسن قتلغ همراه بودند . باقى سپاه به لشكرگاه سلطان رفتند . در گمان كسى نبود كه لشكرى چنان ، بىجنگ ، به اين طريق به يك روز متفرق و پريشان شود . بعد از سه روز چوپان ، حسن و ساتى بيگ را با پسرى « 2 » كه از ساتى بيگ داشت به طرف سلطان روان كرد و گفت : « شما را به او نسبت قرابت است . به گناه ما نخواهد گرفت . » و خود با هفده نفر با جواهر و مرصعآلات از راه طبس و بيابانك بيرون رفت . و سلطان امير طغاى را با دو هزار سوار در قفاى چوپان فرستاد . او تا ساوه آمد . چون دانست كه او از راه بيابان رفته [ 417 الف ] و رسيدن به او ممكن نيست ، برگشت . امير اكرنج و امير محمود بعد از چند روز پيش سلطان آمدند . از امارت معزول شدند و چندگاه به ناكامى گذرانيده آخر الأمر به منصب خود سرافراز شدند . امير چوپان نخست اراده نمود كه به تركستان نزد قاآن رود . بدين عزيمت تا كنار آب مرغاب رفته . امير حسن به جانب خوارزم رفت . چوپان در كنار آب مرغاب از رفتن تركستان نزد قاآن با خود گفت كه « از دو حال بيرون نيست . اگر كمك بدهد و قوت انتقام به هم رسد بدنامى كفران نعمت برجاست . اگر التفات نكند در غربت به ناكامى بايد گذرانيد . » چون به ملك غياث الدين نيكى بسيار كرده
--> ( 1 ) . مطلع السعدين ( ص 73 ) : « شيخ مكرّر مىفرمود و در باب صلح به زبان فصيح كلمات موشح به آيات و اخبار و آثار و الوكها و ايلغوهاى مغولى و تركى كه در آن فن نيز آيتى بود ، مبالغه مىنمود . . . » ( 2 ) . اين پسر نامش سورقانشيره بود .